تبليغاتX
جاده خاموش

جاده خاموش

اگر تنهاترین تنها هم شوم باز خدایی هست...

site download theme,game,software

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1389ساعت   توسط هادي  | 

بوسه

در دو چشمش گناه مي خنديد

بر رخش نور ماه مي خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش 

شعله اي بي پناه مي خنديد

 ----------------------------

شرمناك و پر از نيازي گنگ

با نگاهي كه رنگ مستي داشت

در دو چشمش نگاه كرد و گفت:

" بايد از عشق حاصلي برداشت "

 ----------------------------

سايه اي روي سايه اي خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسي روي گونه اي لغزيد

بوسه اي شعله زد ميان دو لب

 ----------------------------

منبع:‌ " فروغ فرخزاد "..." اسير "

 

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1389ساعت   توسط هادي  | 

تولد تولد تولدت مبارک

با سلام به همه ی دوستای خوب وبلاگیم

امیدوارم همتون خوب باشید یه خبردارم

امروز شناسنامه ام رو نگاه کردم دیدم فردا تولدمه.نمیدونم چی بگم خودم بندر عباسم و از همه دور. قراره واسه بچه های آسایشگاه شیرینی بخرم ولی چه فایده داداش ابولفضلم پیشم نیست جاش خیلی خالیه و ازم دوره .ولی میدونم کادو مو خریده و کنار گذاشته؟یه کیکم براتون میذارم خوب امروز یکی از دوستام یه نوشته ی خیلی زیبارو بهم هدیه داد منم اینجا مینویسمش:

فردا صبح خدای بزرگ و مهربون دستای پر عظمت  و لطیفش رو باز کردو یه فرشته ی کوچولوو تپل دیگه رو به یه پدرو مادر زحمت کش و با وفا هدیه داد این فرشته اسمش هادی شد هادی که الان 23 سال بهارو دیده و با احساس قشنگش ا ززندگی با تمام خوب و بدش لذت بره خدایا این فرشته ی پاک و والا رو همیشه در سلامتی و خوبی کامل حفظ کن و به قلب مهربونش آرامش هدیه بده  هادی جان سالروز تولدت مبارک اینم یه شعر زیبا از طرف من  تا کادوی اصلیم به دستت برسه:

هر شب در آرزوی تو تنها گریستم

تنها میان خلوت شبها گریستم

صد بار وعده دادی و بی طاقتی مرا

چندان امان نداد که آنجا گریستم

در ماتم فراق تو ای آرزوی دل

یا از غمت هلاک شدم یا گریستم

بر کشتی شکسته ی آمال خود شبی

تا صبح ز وحشت دریا گریستم

راز دل ز پرده برون شد که سالها

 چون شمع پیش رو ی تو پیدا گریستم

امشب دوباره دفتر الفت گشوده ام

هر دم به یاد آن گل زیبا گریستم

 

+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1389ساعت   توسط هادي  | 

اسیر

تو را می خواهم و می دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

************************

زپشت میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

************************

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

************************

من در این فکرم و می دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

************************

زپشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با خنده آید به سویم

************************

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

من از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

************************

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر که خواهم خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را .

************************

منبع: زنده یاد " فروغ فرخزاد"

تقدیم به " ابوالفضل عزیزم

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط هادي  | 

منم مثل تو ...

 آرامیده ام  به سختی،

در لابه لای برگ ها و شاخک های درختان خشکیده جنگل ،

می شکفم ز ریشه در خود ،

آنجا مرا صدا می کنند ،

در فراسوی خیال،

مات و مبهوت...

 شهر خاموش است ، انتظار بیهوده است ،

من طعمه خیالات شدم...

 زمین به فریادم می رسد،

                  مرا سوار بر خود می بیند،

                                                    می فهمد فراریم

فرار از شهر ، فرار از آدمی ، فرار از خود ،

می داند دنیای من وهم و خیال است...

 می روم به خیال

اندرون کسی مرا نپندارد...

آنجاست که دریا می شوم و دریانوردی نیست مرا بپندارد ،

آنجایی که دنیای من پر از وهم و خیال است ...

 

+ نوشته شده در  سوم فروردین 1389ساعت   توسط هادي  | 

ستاره کوچک من

سخت می بارد زچشمانم قطره های اشک

دیوانگی با من به تماشا نشسته است

بر دیوار با مداد

نشسته خاطرات من: تاریخ، شب و روز و حالت

با دو شکلک خندان و بازیگوش، یک امضا

یک قلب تیرخورده و کج و معوج

می چکد از گوشه های قلب: چکه های خون

هیچ یک آن روز

از تب امروز خبر نداشتند، افسوس

بی خبرم از غربت شما

اگر این چنین مثل من، چشم هاتان شکار اشکهاست...

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1388ساعت   توسط هادي  | 

اسمت جاودانه می شود...

 

سایه خیال تو

می رسد تا مخمل نگاه من

یادگاری همیشگی

روی چشمانی سیاه

اسمت جاودانه می شود،

به همین سادگی.

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1388ساعت   توسط هادي  | 

بازگشتی دوباره

 

سلام به همه دوستای گلم ...مرسی از همه نظراتتون ... من خوبم .. امیدوارم خوب خوب باشید ... راستی عید همگی مبارک ... به همین مناسبت دو روز مرخصی گرفتم که فقط تونستم بیام بازار اراک ..

تا قبل از عید مرخصی میدن و چندروزی میام خونه ...

امیدوارم این ده روز هم به خوبی بگذره ...

دوستتون دارم ... همیشه شاد باشید ...

راستی این هم یه عکس از ورودی مرکز آموزش ...

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1388ساعت   توسط هادي  | 

بدون شرح!!!

گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ می شود

 که می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید

 و آرزوهای خود را در آغوش بگیرد...

 سلام . به همه دوستای گلم ...امیدوارم شاد و سبز باشید .دلم نمیاد از رفتن حرفی به لب بیارم ولی چاره ای نیست. من فردا اعزام میشم.

 "  اراک -  مرکز آموزش مالک اشتر  - نیروی انتظامی  "

 بزودی برمیگردم و امیدوارم بتونم در آغوش گرم محبتتون یه جایی گیرم بیاد...هنوز هیچی معلوم نیست .. ممکنه اعزام بشیم و شاید هم اعزام کنسل بشه ..ولی میگن اگه برید بهتون لباس میدن و میگن برید یه هفته دیگه برگردید.

 " سالها را نشمار ، خاطرات را بشمار "

« آنقدر باورت دارم که هرگاه می گویم باران چشمانم خیس میشود »

به هر حال همتون رو دوست دارم . مواظب خودتون هم باشید ...

 " التماس دعا "

+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1388ساعت   توسط هادي  | 

خیال آسمانی

ای کاش خیال آسمانی من

در آسمان زمینم

وجود داشت؟

 

به راستی خیال آسمانی من کجاست؟

آنجایی که مردمش از درونگاه خود

زبان به لب می آورند؟

و ناگفته های دل شان به قلم می آید...

آری...

 

خیال آسمانی من

طوفانی است

آنجایی که غبارهای دروغ را

به بیرون از سرزمین مقدس

روانه می سازد

و

آنجایی که درختان از سبز بودنشان

افتخار می کنند...

 

خیال آسمانی من

آب است

آنجایی که شعله های آتش را

به خاموشی وا می دارد

 

خیال آسمانی من کجاست؟

هرکدامین خیالی آسمانی داریم...

که هر روز از خورشید سراغش را می گیریم

کدامین خورشید؟

از آن خورشیدی که خیال آسمانی اش را

گمشده می بیند

اما بازهم طلوع می کند

تا "بفهماند" می توان

خیال آسمانی دیگر هم داشت...

 

آیا می دانی سایه خیال آسمانی ات

کدامین زمین را افکنده است ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1388ساعت   توسط هادي  | 

گاهی وقتا

گاهی وقتا،

تو زندگی آدما لحظه ای متولد

می شه

     که

روح اونا رو وسیع تر از آسمون و

رقیق تر از بارون می کنه.

مثل وقتی که دل شون خیلی براش تنگ می شه.

این جور موقعا،

آدما حاضرن همه هستی شون رو

بدن

      تا

      بتونن درست رأس همون لحظه دلتنگی،

   اون فرد رو ببینن !

 

گاهی وقتا،

آدما خیلی از هم فاصله دارن،

چیزی حدود هزار سال نوری!

این جور موقعا،

حاضرن همه هستی شون رو بدن

   تا

   برای یک لحظه نزدیک هم باشن،

   بتونن طعم صدای همدیگرو با تموم وجود

مزه مزه کنن،

       لهجه نگاه همدیگر و با تموم وجود

حس کنن

    و ...

گاهی وقتا،

آدما می تونن بعد از قرن ها،

برای چند لحظه،

دوست داشتنی ترین فرد

زندگی شون رو ببینن.

    این جور موقعا،

    حاضرن همه هستی شون رو بدن

    تا

    زمان برای همیشه متوقف بشه!

می خوام فقط یه چیزی رو بدونی،

فقط یه چیزو:

 

 " تمام گاهی وقتای زندگی آدما،

       همیشه های زندگی منه!!!"

+ نوشته شده در  بیستم بهمن 1388ساعت   توسط هادي  | 

بهار

 

به یاد یاران بی وفا که هرگاه از آنها یادی به سر آید

تن از غصه به لرز آید

به یاد دوستان بی وفا که هرگاه خاطره ای ز آنها به ذهن آمد

اشک نیز زچشمانم آمد

من هیچ گاه نفهمیدم که چرا هرگاه دل زغصه پر می شود

یاد او، مرحم این دل پر غصه می شود

من هیچ گاه نفهمیدم که چرا، ز میان این همه یار لیلی نما

در این فصل بهار خزان نما

آه و ناله و نفرین همه

دل من هجران زده را نشانه می رود

حال به یاد دل خوش، می شینم

و پا به پای ناله های خویش پیش می روم

وز تقدیر پیش آمده خود نالانم

که چرا من ؟

چرا در بهار ؟

در زمستان نه ؟

مگر نگفتند بهار سبزه و شادی و دوستی است

مگر نگفتند بهار فصل تولد و روز افزونی است

دلم برای پاییز تنگ شده است

دلسردی پاییز چه زیباتر شده است

چشمهایم را می بندم

و همچون همیشه به یاد یار همیشگی ام می مانم

که چه دلچسب است

سر به سجاده گذاشتند

و اشک برای یار همیشگی ریختند...

+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1388ساعت   توسط هادي  | 

مسافر

سربازی

سلام به همه دوستای گلم. امیدوارم هرجا هستید، سبز باشید.

 

« اطلاعیه مهم وبلاگ »

اول اسفندماه باید برم سربازی!!!!

 

حس عجیبی دارم . انگار دارم یه خونه تکونی درونی میشم.

چون خیلی وقته آماده برای رفتن شدم.

(از شستن لباس ها گرفته تا بسته بندی کردن کتاب ها ) .

 

حتی با وجود قبولی در دانشگاه، حاضر نیستم تصمیم رو عوض کنم.

خیلی ها میگن باس بری دانشگاه ولی مهم تصمیمیه که خودم      می گیرم.

البته تنها نیستم.

یه دوست دارم که داداش ابوالفضل صداش می زنم و

اونم با وجود قبولی در دانشگاه (البته معتبرتر) حاضر نمیشه بره دانشگاه .

حالا حالا که هستیم ... تا اون موقع ، نوزده روز دیگه وقت هست. به موقع

واسه خداحافظی پیش همتون میام.

 

صدای همهمه می آید.

                               و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.

 

و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را

 

                               به من می آموزند.

 

                                    فقط به من.

 

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1388ساعت   توسط هادي  | 

عشق بي كران

هرچقدر كه دور بشي

بودنت حس مي شود ..

هميشه با توام ...

تو راست ميگفتي. نميدانم، اگه زندگي بهتر از مرگه،

ولي عشق بهتر از دوتاشون بود .

چهره ام در ازاي چشم هايت

چشم هايم در ازاي پديدارشدن چهره ات

و قلبهاي بي رياي حقيقي در اين چهره ها،

آرامش را به پا مي دارند .

"" آنجا كه بتونم نيمه گم گشته خود را بازيابم ""

"" نيمه اي عاري از ارتفاع ، نيمه اي عاري از پهنا ؟ ""

اگرچه مرگ يكسان در هم نمي آميزد،

اگر كه عشق ما يكي گردد،

بدين معناست كه عشق من و تو بسان هم است

كه هيچ نتواند آن را سست كند، يا بميراند .

"ويليام"

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1388ساعت   توسط هادي  | 

نداي عاشقانه


سلام ... تعجب نكنيد !!! از تاريخ خسته نشدم فقط به اسرار يكي از دوستان چندوقتي بي خيال هخامنش ميشم (البته وبلاگ جديد هخامنشيان رو راه اندازي كردم بزودي آدرس ميدم) .


موضوع مطلبم توجه كرديد؟؟؟    " نداي عاشقانه "

 

آيا تا به حال شده يك روز از وقت خودمون رو معطوف يك جمله كنيم ؟

به نظر شما معنا و مفهوم " نداي عاشقانه " چيست ؟ 

آيا " نداي عاشقانه " هماني است كه فقط بايد يك لحظه لمسش كرد ؟

آيا " نداي عاشقانه " هماني است كه فقط بايد يك روز در موردش فكر كرد ؟

و آيا " نداي عاشقانه " هماني است كه فقط مدتها مجبور به حس كردنش هستيم ؟

 

خوب قطعاً جواب خيلي از شما دوستان عزيز " خير " خواهد بود. پس " نداي عاشقانه " چيست ؟


آيا " نداي عاشقانه " هماني نيست كه تا ناكجا به سويش رفته ايم ؟

آيا " نداي عاشقانه " هماني نيست كه بخاطرش كوهها را در زير آب ديده ايم ؟

و آيا " نداي عاشقانه " هماني نيست كه ثانيه به ثانيه پي آن مي گرديم ؟

نتيجه : آيا " نداي عاشقانه " هركسي متفاوت است ؟

 به نظر خودت ، " نداي عاشقانه " تو چيست ؟

(!!! شايد لحظه لحظه زندگي ات " نداي عاشقانه "  متفاوت داشته باشي ، ولي درهرحال " نداي عاشقانه " تو مي تواند ثابت هم باشد !!! )

 



+ نوشته شده در  هفتم دی 1388ساعت   توسط هادي  | 

گسستن زنجيرها آرزوي من است

به مناسبت گشايش دروازه هاي بابل به دست كورش بزرگ:

آنگاه كه دروازه ها را باز مي كرد ،‌گام هايش ، مي لرزاند اما ويران نمي كرد . سربازانش را گفته بود ، كه نيازارند ، اينان مردمان اويند .

سلوك سربازان من/سلوك پارسيان سرزمين من است/و ما براي آزادي مردمان آمده ايم/تباهي و تيرگي از ما نيست/وحشت و شقاوت از ما نيست/غيظ و غرامت از ما نيست/ما آورندگان آزادي مردمان هستيم/تنها ترانه و شادماني باشد/همين و ديگر هيچ/اين فرمان من و فرمان فرشتگان زمين است.

دروازه هاي بسياري را گشود و خاك هاي دور و نزديك را بر پهنه ي جغرافيايي ايران افزود. او كه بنيان گذار شهرياري ايراني بود، يك امپراتوري جهاني را بنا نهاد و به دنياي آن زمان ، آموخت كه براي ايجاد امپراتوري نياري به فشارها و تنگناهاي ديني و يغماي دسترنج مردمان و اقوام تابعه به نام باج و خراج و غنيمت نيست .


 

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1388ساعت   توسط هادي  | 

انتقاد پذیری...

سلام ... به همه دوستای گلم ... امیدوارم که همیشه خوب و تندرست باشید و موفق و واسه همه کار فی البداهه عاشق ...

این مطلب که می خوام بنویسم اولا از اسمش که مشخصه و نیازی به توضیح نداره و دوما واسه اینه که بدونیم(همه)     نظر دادن چیه و چگونه نظر دادن چه فایده هایی داره ...

اگه نمی خوای نظر بدی ، حداقل مطلب رو بخون ...

 

قول بده که هرگز با من موافق نباشی ، حداقلش این که کاملاً یا فی البداهه موافق نباشی . قول بده که همیشه دنبال موضوعی برای مخالفت خواهی گشت ، دنبال استثناهایی که من گفته ام یا نوشته ام و استدلال هایی که به نظرت      بی ربط و غلط می رسد . این طوری به من فرصت می دهی که ازت یاد بگیرم و خودم را از آن چه هستم ، کامل تر کنم .

درضمن اینم بگم که همه نظرات به مطالب یه وبلاگ ختم نمیشه چون هیچکدوممون از ندگی روزمره  دوستانمون خبر نداشته ولی تا حدودی ماهیت یه انسان رو میتونه نشون بده ... مرسی از همتون

 

 

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1388ساعت   توسط هادي  | 

تنهایی

تنهایی

 وقتی کوچیک بودم و دلتنگ میشدم  سر از پشت بوم خونه در

می آوردم ، کوچیکیام هم  تنها  بودم مثل حالا .

چند دقیقه ای که به آسمون نگاه می کردم ، فکر میکردم دارم پرواز

 می کنم تا از همه دور باشم که شاید ...

 

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1388ساعت   توسط هادي  | 

خوشبختي يعني...

شايد بتونيم ... اما مي تونيم !

اين جمله رو خیلي مي شنويم : دنيامون كثيف شده ، ديگه خبري از مهربوني و دوستي نيست ، بي وفايي بيداد مي كنه ، همه چي شده پول و ثروت و ...

من سوالم اينه كه با گفتن اين جملات دنيا پاك مي شه ؟ نه ، فقط تنها اتفاقي كه ميفته بيشتر دپرس ميشي ، پس بايد كاري كرد ولي چه كار ؟

ما شايد نتونيم گرسنگي ، فقر و جنگ ها رو تموم كنيم و كاري كنيم كه مردم همه با وجدان بشن و... ولي مي تونيم هواي افرادي كه هميشه ما رو مي بينن و دوستمون دارند و دوستشون داريم ، داشته باشيم . 

مي تونيم وقتي دوستمون ناراحته براش فكر چاره باشيم .

مي تونيم همه پسر و دخترهايي رو كه مي شناسيم واقعاً مثل خواهر و برادر خودمون دوستشون داشته باشيم و بهشون تو زمينه هاي مختلف تا جايي كه مي تونيم كمك كنيم .

شايد نتونيم همه آدمها رو خوب كنيم ولي مي تونيم حداقل در انتخاب همسر دقت كنيم كه علاوه بر فاكتورهاي ديگه ، با انساني مهربون و منطقي ازدواج كنيم .

شايد دنيامون كثيف بشه ولي ما مي تونيم پاك بمونيم .

شايد بعضي بي ديني رو نشونه روشنفكري بدونن ولي ما با قدرت مي گيم ما عاشق خداييم و به  ارزش هاي اخلاقي پايبنديم اما در عين حال از تعصب دوري مي كنيم .شايد همه دل همديگه رو به بهونه منطقي بودن ميشكونن ولي ما سعي كنيم اگه يكي عاشمون شد و اونو به هر دليل واسه ازدواج انتخاب نكرديم آروم از وابستگي بياريم بيرون و اگه بلد نيستيم از يه مشاور كمك بگيريم .

ما بايد يه چيزي يادمون بمونه كه وقتي به سن ۸۰ سالگي رسيديم بايد پاكي كودكي مون و طراوت نوجونيمون و نشاط جوونيمون و تجربه ميانسالي مون رو حفظ كنيم ...

بعدش نكنه به خاطر خودمون حقي رو ناحق كنيم ، هميشه خوب باشيم .

هميشه هميشه ... 

+ نوشته شده در  ششم مرداد 1388ساعت   توسط هادي  | 

معنی دوست داشتن چیست ؟

چرا کسانی که دوستشان داریم را بیش از دیگران آزار می دهیم ؟

شما یکدیگر را دوست دارید اما نمی توانید بدون مشاجره، دعوا و در نهایت خستگی،

 در کنار او به رابطه تان سر و سامان دهید، بر زخم های او مرهم بگذارید یا به این

فکر کنید که چگونه از او در مقابل هر تهاجمی محافظت نمایید.

 و با این وجود ... به یکدیگر علاقه دارید ؟

چطور ممکن است ؟ چرا افراد کسی را که دوستش دارند بیش از همه آزار  میدهند ؟

چطور ممکن است نتوانیم عشق خود را ابراز کنیم ؟ چرا همگی ما نیت

خوبی داریم اما در واقعیت بر سردیگری فریاد می کشیم و او را سرزنش

می کنیم ؟ و آنگاه هیولای تقصیر از ناکجا بر زبان ما آمده تا ما را به خفقان دچارکند .

چگونه می توان این رفتــار مـزاحـم را متوقف کرد ؟

دوست

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1388ساعت   توسط هادي  | 

دست های گرم رابطه

هرگز نمی توانم تو را چنان که هستی ببینم،

مگر آن که توقعاتم از تو را کنار بگذارم.

توقع ها و چشم داشت های من از تو، 

باعث می شود تو را - آن چنان که هستی-
نبینم.

تنهاییمن و تو می پنداریم که از هم جداییم، 
بنابراین، 

احساس می کنیم که باید با هم بجنگیم.

تو هم جدایی، خصومت می زاید.

خوب می دانم که خشم من از تو ، ترس من از تو،

و خستگی و ملامت من از تو، 

سرانجام دامن خود مرا خواهد گرفت.

من از خودم می ترسم، که از تو می ترسم.

من از خودم خشمگینم که از تو خشمگین می شوم.

من از خود ملولم که از تو ملول می شوم.

دیگر خودم را و تو را سرزنش نمی کنم.

در عوض، یاد میگیرم که به تو تکیه کنم.

اعتماد ؛

دل مرده ی مرا زنده می کند؛

عاشق می شوم.

+ نوشته شده در  سوم خرداد 1388ساعت   توسط هادي  | 

ولتر

عشق ، قویترین سپاه است زیرا در یک لحظه بر قلب و مغز و جسم حمله می کند .

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1388ساعت   توسط هادي  |